داستان های بی سر و ته

داستان هایی از "اولین خودارضایی ناموفق هومر " و دوستان

بی خیال

وقتی پسر برای بار اول به او گفت دوستت دارم فکر کرد اشتباه شنیده . همینطور که در پیاده رو راه می رفتند جواب داد: "چی؟". پسر دوباره تکرار کرد" دوستت دارم.خوشم اومده ازت. میخوام که باهم باشیم". مکث کرد. به دست های پسر نگاه کرد. دست راست پسر روی پستانهایش بود و با دست چپ یک طرف کونش را چنگ گرفته بود. دستش را از سینه دختر برداشت و به سمت زیپ شلوارش برد. هنوز مزه دهان پسر را حس میکرد. غذای مانده و بزاق. کم مانده بود عق بزند.دوست داشت تمام آب دهانش را روی قالیچه کف اتاق تف کند. آب دهانش را قورت داد. حالا سر پسر پایین بود و با زبان داشت گردنش را میلیسید. ته ریش پسر گردنش را قلقلک میداد. بهترین قسمت قضیه همین بود. بعد احساس کرد بازویش خیس شده. موهای زیر بغل پسر با بازویش تماس پیدا کرده بود. رد خیس عرق سرد را با دستش پاک کرد. دستش که خیس ولزج شده بود را به مبل مالید.. با حرکات پسر تمام بدنش تکان می خورد و در برابر بازوها و سینه ی پسر خود را ناتوان و کوچک میدید. احساس جالبی بود . خوشش آمده بود . پسر گفت"برگرد". گفت"اینیکیو نیستم . بی خیال". بعد بلند تکرار کرد "بی خیال. بیا راجع به یه چیز دیگه حرف بزنیم"
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 17:24  توسط اولین خودارضایی ناموفق هومر   |